#شروعی_دیگر_پارت_233
بدون نگاه کردن بهش، تشر زدم:
_هیش، انقدر حرف نزن، بیا.
_ارسلان!
_هیش!
صدای نفسهای عصبیش رو میشنیدم.
مثل اینکه این خانوم زبون دراز بدجوری داشت خودش رو کنترل میکرد تا یکی از اون جیغای بنفشِ مزین شده به فحشش رو، سرم هوار نکنه.
درختای در هم تنیدهای که اون فضای فرا زیبا رو مخفی کرده بودن، کنار زدم و وارد اون برکهی جادویی شدیم.
انگار واقعا جادویی بود، برکهی زلالی که وسط حجم سبزی که با گلهای رنگارنگ تزئین شده بود، در یک کلمه خارق العاده بود!
سمت سوگل برگشتم که با صورت بهت زدهاش مواجه شدم.
خودمم بار اولی که بعد از کلی گشت زدن توی جنگلهای نزدیک ویلا اینجا رو پیدا کردم، قیافم همینطوری شده بود.
_سوگل خانوم.
هنوزم بهت زده محیط اطرافش رو نگاه میکرد.
دستش رو فشردم و دوباره صداش زدم.
به خودش اومد و شگفت زده گفت:
_ارسلان، اینجا چقدر قشنگه!
کنار شالش لب زدم:
_نه به زیبایی تو!
romangram.com | @romangram_com