#شروعی_دیگر_پارت_231

به سمت تاب اومدن و وقتی به تاب رسیدن یهو پانیا اخم‌هاش رو تو هم کشید.

سوگل متعجب گفت:

_چی شد خوشگل من؟

_سوگل جون من سلدمه، بلم تاپشنم رو بپوسم و بیام. (سوگل جون من سردمه، برم کاپشنم رو بپوشم و بیام).

این دختر عجب شیطونی بود!

این الان چهار سالشه، وای به حال وقتی که بزرگ شد.

سوگل با دست به پیشونیش کوبید و گفت:

_ای وای اصلاً حواسم نبود، شما خانوم کوچولویی و ممکنه سردت بشه، برو عزیزدلم، زودی کاپشنت رو بپوش و بیا.

پانیا سری تکون داد و بدو بدو رفت تو خونه

سوگل خواست تاب رو دور بزنه و روش بشینه که از پشت درخت بیرون اومدم و دستش رو گرفتم.

اول بهت زده نگاهم کرد و بعد با اخم روش رو برگردوند.

سرم رو نزدیکش بردم و گفتم:

_سوگی خانوم یه مانتو ارزشش رو داره اینجوری از من رو برگردونی؟

_بله، داره.

با ملایمت گفتم:

_نداره، قبول کن که اون مانتو به درد نمی‌خورد.

لجوجانه گفت:

romangram.com | @romangram_com