#شروعی_دیگر_پارت_226


از پشت پنجره حیاط رو نگاه کردم که چشمم افتاد به حجم آبی رنگی که روی تاب بزرگ گوشه‌ی حیاط نشسته بود.

شنلش که روی چوب لباسی آویزون بود رو چنگ زدم و به سمت حیاط رفتم.

درسته هوا ملس بود؛ اما شب برای یه دختر که لباس نازکی هم تنش بود، سرد می‌شد.

شنل رو روی شونه‌اش انداختم که متوجه حضورم شد.

کنارش نشستم و گفتم:

_چرا اینجا نشستی؟

شونه‌ای بالا انداخت و بی‌تفاوت گفت:

_همین‌جوری!

هرچقدر هم لحنش عادی می‌بود، بازم چشم‌هاش لوش می‌داد.

دستش رو توی دستم گرفتم و گفتم:

_دلم گرفته.

نگاهش مات ستاره‌ها بود و لب زد:

_منم.

_بیا دردودل کنیم، مثل بچگی‌ها، مثل اون وقت‌هایی که بچه‌ها تو بازیشون راه نمی‌دادنت و می‌اومدی به من شکایتشون رو می‌کردی، مثل اون وقت‌هایی که تو مدرسه اذیتت می‌کردن و بازم می‌امدی پیش من. حالا کی جرئت کرده خواهر من رو ناراحت کنه؟ چی باعث شده دلت بگیره؟ چی باعث شده از عصر تا حالا تو خودت باشی؟

لب باز کرد و بغض توی صداش قلبم رو مچاله کرد:

_اون روز خوشگل شده بودم، خیلی، با اون لباس سفید به قول مهران:《شده بودم تک عروس شهر!》؛ اما اون اتفاق، اون تصادف...


romangram.com | @romangram_com