#شروعی_دیگر_پارت_225
_سخته، میخوام؛ اما سخته، خیلی سخته.
دستش راه ابروهاش رو پیش گرفت و من دلم گرفت از دردی که خواهرم از یادآوری اون یک سال رو قلبش سنگینی میکرد.
درکش میکردم.
همهامون درکش میکردیم.
یک سال کنج خونه نشستن، کم نیست.
اونی که فلج به دنیا میاد و مادرزادی این مشکل رو داره، بهش عادت میکنه. هرچند سخت؛ ولی بهش عادت میکنه؛ اما یکی مثل پانیذ که بعد از نوزده سال راه رفتن، یهو پاهاش رو از دست میده، براش خیلی سخته، نمیتونه بهش عادت کنه، خودش رو بُکشه هم نمیتونه باهاش کنار بیاد. میشه درد، میشه بغض، میشه هر لحظه زجر کشیدن؛ ولی خداروشکر که گذشت و نشد عذاب همیشگی، که اگه میشد، پانیذ من زیر بار این درد دق میکرد. خداروشکر که گذشت.
نفسم رو بیرون دادم و سعی کردم ذهنم رو از اون یک سال نحس منحرفکنم.
دستهام رو به هم کوبیدم و گفتم:
_خب پیش به سوی یه خرید توپ.
❊❊❊
نفسم رو محکم بیرون دادم و از جا بلند شدم.
شهاب نگاهی بهم انداخت و زیر لب گفت:
_اینم جنی شد رفت!
خودم رو زدم به نشنیدن و از کنارش رد شدم.
سرکی به آشپزخونه کشیدم؛ اما پانیذ اونجا نبود.
چراغ اتاقا هم خاموش بود.
پس کجاست؟
romangram.com | @romangram_com