#شروعی_دیگر_پارت_227

نفس گرفت و گفتم:

_تو هنوزم خوشگلی، حتی بیش‌تر از قبل!

پوزخندی روی لب‌هاش نشست:

_آره، خوشگلم؛ اما شکستم، اون اتفاق داغونم کرد، اون تصادف اگه نتونست چهره‌ام رو ازم بگیره، در عوض پاهام رو گرفت، مهران رو گرفت، یک سال از عمرم رو تباه کرد.

_اون عوضی لیاقتت رو نداشت، فراموشش کن.

_تو دیگه مثل بقیه حرف نزن، تویی که از همه بهم نزدیک‌تری، تویی که غمم و می‌فهمی، تویی که با دردم، درد کشیدی، درکم کن.

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

_چی بگم که آروم شی؟ منه درد کشیده با دردت چی بگم که دیگه تو اون چشم‌های قشنگت غم نبینم؟ چی بگم که اون پست فطرت تو ذهن و قلبت کم رنگ شه.

سر روی شونه‌ام گذاشت و دستم رو دور کتفش حامیانه حلقه کردم.

_توی قلبم، دیگه حتی اندازه‌ی سر سوزن جایی نداره؛ اما... اما کاری که باهام کرد از یادم نمیره، سخته فراموش کردنش، سخت‌تر از فراموش کردنِ یک سال کنج خونه نشستنم.

_با اون کارش، بی‌لیاقتی و نامردی خودش رو به همه‌امون ثابت کرد. به نظرت ارزش داره به یه همچین آدمی، حتی فکر کنی؟ به والله که نداره.

_می‌دونم، می‌دونم بی‌لیاقت بود. می‌دونم نامرد بود، می‌دونم حتی قد یه ارزن، ارزش نداره؛ اما نمی‌تونم، می‌خوام فراموشش کنم، نمی‌تونم، به خدا نمی‌تونم. هنوز صداش وقتی که گفت ”من زن فلج نمی‌خوام“ تو گوشم زنگ می‌زنه. هنوز...

صداش توی گلو خفه شد و شونه‌هاش توی حصار دست‌هام لرزید.

اون نامرد با این دختر چه کرده بود؟

چه‌طور دلش اومد؟

اصلاً بویی از انسانیّت برده بود؟

شونه‌هاش رو برای بار چندم فشردم و موهای شب رنگش رو بوسیدم:

romangram.com | @romangram_com