#شروعی_دیگر_پارت_217

قشنگ می‌خندید یا من اینطور فکر می‌کردم؟

وقتی نگاهم رو دید، خنده‌اش کمرنگ شد و تو چش‌هام خیره شد.

با صدای سرفه‌ای به خودم اومدم.

نگاه از نگاهش گرفتم و خیره شدم به کفش‌هام.

_پانیذ بیا.

بدون نگاه دوباره به اون چشم‌های عسلی دنبال ارسلان راه افتادم.

به تخته سنگی اشاره کرد و گفت:

_بشین اینجا، زیاد سرپا نمون به کمرت فشار میاد.

اخم‌هام رو تو هم کشیدم و با اعتراض گفتم:

_من می‌خوام برم تو آب، نه بشینم شما رو نگاه کنم.

_اول بذار از شاهرخ بپرسم، اگه برات ضرری نداشت، بعد.

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:

_مرض داشتی تا اینجا کشوندیم. پیش شاهرخ بودیم، می‌پرسیدی خب.

و درحالی که بلند می‌شدم، گفتم:

_الان میرم ازش می‌پرسم.

دستش رو، روی شونه‌ام گذاشت و مجبورم کرد دوباره بشینم:

_نمی‌خواد، خودم میرم ازش می‌پرسم.

romangram.com | @romangram_com