#شروعی_دیگر_پارت_215

_با ماشین بریم.

ارسلان با تعجب گفت:

_چرا؟ اخه راهی تا دریا نیست، خیلیش ده دقیقه باشه.

_برای ما راهی نیست؛ اما برای پانیذ خانوم که تازه یک ماهه داره دوباره راه رفتن رو تمرین می‌کنه، ده دقیقه خیلی راهه.

ارسلان لبخند کم رنگی زد و نگاهی به من انداخت:

_باشه.

و به سمت ماشین‌ها حرکت کرد.

و من موندم تو حل معمای لبخند شیطونِ کنج لبش و نگاه منظور دارش.

سارگل نگاهش بین ماشین و ما رفت و برگشت و گفت:

_همه‌امون تو یک ماشین جامون نمیشه.

شاهرخ سریع گفت:

_خب با دوتا ماشین می‌ریم، من و پانیذ خانوم و ماهرخ و شهاب با ماشین من می‌ریم. ارسلان و شما و سوگل خانوم هم با ماشین ارسلان بیاید.

ارسلان ابرویی بالا انداخت و نوچی کرد و گفت:

_نخیر، من و پانیذ و سوگل و سارگل با ماشین من می‌ریم، تو و شهاب و ماهرخ خانوم هم با ماشین تو بیاید.

شاهرخ نگاهی به چشم‌های ارسلان کرد و دستی به پشت گردنش کشید و پشت رل نشست.

طبق گفته‌ی ارسلان، ما تو ماشین ارسلان نشستیم و ماهرخ اینا هم تو ماشین شاهرخ.



romangram.com | @romangram_com