#شروعی_دیگر_پارت_214


_تحویل بگیر پسر. تا تو باشی دیگه به خانوما تیکه نندازی.

شاهرخ با خنده سری تکون داد.

بعد از خداحافظی از مامان اینا از خونه بیرون زدیم‌.

سارگل نگاهی به ماشین‌ها انداخت و گفت:

_با ماشین بریم یا پیاده؟

ارسلان گفت:

_اگه فقط می‌خواین برین لب دریا پیاده بریم؛ چون راهی نیست؛ اما اگه بازار هم بخواین برین باید با ماشین بریم.

شاهرخ دست‌هاش رو به حالت ”تسلیم” بالا آورد و گفت:

_اگه می‌خواین برین بازار من و معاف کنید، اصلاً حوصله‌ی خرید و تاب خوردن تو بازار رو ندارم.

ارسلان با خنده گفت:

_دلم به حال زنت می‌سوزه، باید تنها تنها بره خرید.

برگشت سمت ما و ادامه داد:

_ ولش، خانوما بازار رو بعداً برید. یک هفته اینجاییم، برای خرید وقتِ کافی دارید. امروز فقط بریم دریا و آب بازی و عشق و حال!

و چشمکی به من زد؛ می‌دونست من عاشقِ به قول خودش آب بازی‌ام.

همه موافقت کردن و راه افتادیم.

هنوز قدم دومم به قدم سوم نرسیده بود که یهو شاهرخ گفت:


romangram.com | @romangram_com