#شروعی_دیگر_پارت_213
به سمت چمدونم رفتم و مانتوی سرمهای رنگ کوتاهم رو همراه با ساپورت ضخیم مشکیم انتخاب کردم.
وقتی آماده شدم، جلوی آینه ایستادم و نگاهی به تیپم انداختم، خوب بود.
دستی به یقهی هفتی شکل مانتوم کشیدم.
این مانتوم رو خیلی دوست داشتم. کوتاهیش پاهام رو کشیدهتر نشونمیداد و در این صورت قدم بلندتر جلوه میکرد.
شال مشکیم رو آزاد روی سرم انداختم و همراه دخترا پایین رفتیم.
شاهرخ سویچی که دور انگشتش تاب میداد رو، توی مشت گرفت و از روی مبل بلند شد.
جلوی آینهی جاکفشیِ دم در دستی به موهاش کشید.
ارسلان زد سر شونهاش و گفت:
_بابا فهمیدیم خوشتیپی!
شاهرخ خندید و گفت:
_گفتم منم یکم مثل خانوما معطل کنم، ببینم چه لذتی داره که نیم ساعت ما رو الاف میکنن.
این الان به ما تیکه انداخت؟
موهام رو پشت گوشم فرستادم و گفتم:
_خانوما به زیباییشون اهمیت میدن، مثل شما آقایون نیستن که فقط به فکر خوردن و خوابیدن و فوتبال و مهمونی و دوردور باشن.
برگشتم سمت بابا اینا و چشمکی زدم:
_البته لازم به ذکر که مخاطب من فقط این سه تا آقا هستن، سوءتفاهم نشه.
آقای تهرانی خندید و گفت:
romangram.com | @romangram_com