#شروعی_دیگر_پارت_128
چرا حس میکردم نگاهش داره بازخواستم میکنه؟
خاله با گفتن:«من برم شربت بیارم »راهی آشپزخونه شد.
منم برای فرار از نگاه عصبی ارسلان ترجیح دادم به اتاق پانیذ پناه ببرم.
بلند شدم و گفتم:
_مـ..من برم پیش پانیذ.
نمیدونم چرا لکنت گرفته بودم.
هنوز از جام بلند نشده بودم که صداش میخکوبم کرد:
_بشین
و من مطیعانه نشستم.
نمیدونم چرا استرس تمام وجودم رو دربرگرفته بود.
حالم دقیقا مثل دانش آموزی بود که نمرهاش کم شده و فرستادنش دفتر مدیر.
نگاهم رو دوختم به میز شیشهای رو به روم.
_کی بود؟
چنان سرم رو بلند کردم که صدای ترق توروقش رو فکر کنم ارسلانم شنید، نکنه...
_کی کی بود؟
عصبی گفت:
romangram.com | @romangram_com