#شروعی_دیگر_پارت_129
_سوگل خودت و نزن به نفهمی، همون پسری که رسوندت؟
ارسلان اون پسرهی نچسب رو دیده بود، ای وای.
پوزخندی زد و با لحن پرتمسخری گفت:
_Boy Friend دارم شدی و ما نمیدونستیم.
نمیدونم چی شد، به خودم که اومدم صورت ارسلان به سمت راست چرخیده بود و رد انگشتام روی گونهاش به سرخی میزد.
نفسام از شدت خشم مقطع شده بود.
عقب گرد کردم و بی هیچ حرفی به سمت اتاق پانیذ رفتم.
❊❊❊
*پانیذ*
هنوز شک داشتم به تصمیمی که گرفته بودم.
دستم راهِ ابروهام رو پیش گرفت و رفت و برگشتی طی کرد مسیر کمونی ابروهام رو تا شاید کمی، فقط کمی آروم بشه ذهن آشفته شدهام از این فکر کردن چند روزه.
تقه ای به در خورد، آروم «بفرمایید»ی گفتم و در باز و شد.
از دیدن سوگل توی چهارچوبِ در متعجب گفتم:
_تو کِی اومدی؟
اومد داخل و کنارم روی تخت نشست و گفت:
_یه کم وقتی میشه.
و انگار یکی درونم بهم پورخند زد و گفت:«تو کلا از دنیا عقبی»
romangram.com | @romangram_com