#شروعی_دیگر_پارت_127
_خاله سوگلم.
در و باز کرد و گفت:
_بیا تو عزیزم.
وارد شدم و با لذت بوی گلهای محمدی رو به مشام کشیدم.
کفشام رو درآوردم و خاله که دم در منتظرم بود رو بوسیدم و رفتم داخل.
هنوز ننشسته بودم که صدای زنگ بلند شد.
خاله به سمت اف اف رفت و در و باز کرد و با لبخند رو به من گفت:
_قدمت خوب بودا، ارسلانم اومد.
ناخوداگاه لبخندی روی لبم نشست و برای پنهان کردنش از خاله مجبور شدم سرم رو پایین بندازم.
در ورودی باز شد و ارسلان وارد شد.
با همون نگاه اول میشد فهمید یه چیزی شده، اخماش حسابی تو هم بود و چشماش عصبی.
نیمچه لبخندی تحویل خاله داد و بعد از بوسیدنش روی مبل رو به روی من نشست
_حال شما چطوره سوگل خانوم؟
لحنش توبیخی بود، انگار کار اشتباهی کرده بودم و حالا باید جواب پس میدادم، شایدم من اینجوری فکر میکردم و عادی بود.
_خوبم، شما چطوری ارسی خان؟
حتی لحن مثلا شوخم هم اخماش رو باز نکرد.
_عـالـی.
romangram.com | @romangram_com