#شروع_از_پایان_پارت_198

_ کیانا ما یاد گرفتیم تعجب نکنیم .......مگه نه ؟

صدای پدر بهزاد مانع ادامه ی حرف شد ،

_ بهزاد برو اونور ، بعدا هم میتونید قربون صدقه ی هم برید.......الان میخواد بچه شو ببینه ......

بهزاد کنار رفت و مادرم همونطور که داشت اون موجود نحیف و تو بغلم میگذاشت گفت :

_ البته بچه ها وقتی تازه بدنیا میان معلوم نیست چشماشون چه رنگیه ........احتمالا بعدا چشماش سبز میشه .......ولی عجیبش اینه که هیچیش به شماها نرفته ،خدا رو شکر از جفتتون خوشگلتره .......

دیگه صدای مادر و نمیشنیدم ،انگار از تمام اعضای بدنم فقط چشمام کار میکرد ، با تعجب به آرش که کوچیکتر و ظریف تر از همیشه بود خیره شده بودم ، چقدر شبیه معجزه بود ....... بدون اینکه چشممو ازش بردارم بهش خیره موندم ، یه لحظه میخندیدم و لحظه ی بعد گریه میکردم ، همه این حالتمو به پای احساساتی شدنم از دیدن بچه م گذاشته بودن ، فقط بهزاد بود که میفهمید در من چی میگذره ........ سعی میکردن بچه رو ازم بگیرن اما موفق نمیشدن .......محال بود بذارم لحظه ای از جلو چشمم دور بشه ......بعد از گذشت نمیدونم چقدر رو به بهزاد کردم و گفتم :

_ بیا کمک کن اینو تنش کنیم .......

دوباره نگاهمو معطوف به آرش کردم :

_ من تعجب نمیکنم .......تعجب نمیکنم .....تعجب نمیکنم.......

*****

هیچوقت خبری از جین و خیلی های دیگه نشد ، شاید فراموش کرده بودن و شایدهای زیاد دیگه ای که بی جواب موند.

romangram.com | @romangram_com