#شروع_از_پایان_پارت_199
پدر مریم با ازدواج ژان پل و دخترش موافقت نکرد ، ولی اونها هنوز هم برای جلب رضایتش تلاش میکردن.
جیمز یک سال بعد از اون اتفاق در سقوط هواپیما جون خودش رو از دست داد ، اون هیچ وقت معنی فرصت دوباره رو درک نکرده بود .
نیک با وجود قلب بیماری که دکترها زمان کمی برای تپیدنش اعلام کرده بودن سالهای سال زنده موند و تعجب دکترها رو برانگیخت. اون برای اهدای عضو ثبت نام کرد تا بعد از مرگ اعضای بدنش زندگی ببخشن .
برنارد که صاحب بیمارستان خصوصی ای بود که افراد بی بضاعت اجازه نداشتن حتی واردش بشن ، ترتیبی داد که افراد نیازمند بصورت رایگان در اون تحت درمان قرار بگیرن.
و ما هیچ وقت نتونستیم بفهمیم اتفاقی که برامون افتاد چی بود و چرا برای ما اتفاق افتاد. اما همه یه چیزی رو فهمیده بودیم ، اینکه اون اتفاق هر چی که بود برای ما خوب بود و چیزهایی رو به ما داده بود که با زندگی قبلی هیچ وقت بهشون نمیرسیدیم.
گاهی وقتا یه تلنگر لازمه .......حتی اگه بعضی اوقات محکمتر از یه تلنگر باشه......
پایان
romangram.com | @romangram_com