#شروع_از_پایان_پارت_197
مادرم و پدر و مادر بهزاد بعد از اینکه علاقه ی منو به بچه ها دیدن اصرار میکردن که بچه دار بشیم ، اما بهزاد مخالف صد در صد این قضیه بود ، اعتقاد داشت تا وقتی درسم تموم نشده بچه دار شدن کار درستی نیست .........حالا یک سالی میشد که لیسانس گرافیکمو گرفته بودم و الان چشمام خشک شده بود به در که کی میخوان بچه مو بیارن ببینمش ........دیگه صبرم سر اومده بود ، همه رفته بودن بچه رو ببینن و منو اینجا تنها گذاشته بودن ، همین که خواستم داد بزنم و پرستار و صدا کنم در باز شد و پدر و مادر بهزاد با خنده اومدن داخل و پشت سرشون مادرم و بهزاد ، چشمم روی توده ی پتویی که دست مادرم بود قفل شده بود ، مادرم همینجور که میومد بچه رو بده دستم میگفت :
_ به هیچ کدومتون نرفته ، دو ساعت داشتم با پرستار بحث میکردم که نکنه بچه عوض شده باشه ........آخه چشماش نه مشکیه نه سبز ........زرده .......
بهزاد حرف مادرمو قطع کرد :
_ زرد چیه ؟......عسلی .....
همین که دستمو دراز کردم بچه رو از مادرم بگیرم بهزاد بین من و مادر قرار گرفت ، صورتش و بهم نزدیک کرد و آروم جوری که فقط من بشنوم با اضطراب گفت :
_ بالاخره آرشتو پیدا کردی.....وقتی دیدیش هول نشو ، خوب ؟
با گیجی بهش لبخند زدم و گفتم :
_ چی میگی ؟
اما یه دفعه انگار حرفاش تو ذهنم رنگ میگرفت لبخندم محو شد و با چشمای گشاد بهش نگاه کردم ، حرف مادر تو ذهنم تکرار میشد : " چشماش نه سبزه نه مشکی ، زرده "
بهم لبخند زد و گفت :
romangram.com | @romangram_com