#شروع_از_پایان_پارت_196

_ الان خاطرات مادر آرش و تموم کردم.......اون قبل از اینکه تصادف کنه حامله بوده .......سونوگرافی هم کرده بوده ، بچه ش پسر بوده ........

لحظه به لحظه صدام ضعیف تر میشد ......

_ اسمشو میخواسته بذاره آرش .....

دست بهزاد و تکون دادم :

_ بهزاد ؟........اما آرش ما که پنج سالش بود .......عجیب نیست ؟

سرشو از رو بالش برداشت و بهم نگاه کرد :

_ بعد از تمام اون اتفاقات عجیب غریبی که سرمون اومده جایی برای تعجب در مورد این یکی نمیمونه .....میمونه ؟ ...... از تعجب کردن خسته نشدی ؟ .......بگیر بخواب .......

آباژور کنار تخت و خاموش کرد و دوباره چشماشو بست ، لباس بچه رو از زیر بالش بیرون آوردم و بو کردم ، شاید دیوونه شده بودم که فکر میکردم بوی آرش و میده ، آرش که هیچ وقت اونو نپوشیده بوده........خودمو جمع کردم و رفتم تو بغلش ، امن ترین جا توی تموم دنیا .......روی سرمو بوسید و آروم گفت :

_ بخواب عزیزم .......بذار سرنوشت کار خودشو بکنه ، بذار ما رو هر جا دلش میخواد ببره .......فقط خودتو اذیت نکن .....

*****

با بی قراری نگاهمو به در دوخته بودم ، چرا اینقدر طولش میدادن ؟.......به لباس بچه ای که تو دستم بود نگاه کردم ، از بس چنگش زده بودم چیزی نمونده بود پاره بشه ........ولی عجب جنس خوبی داشت ، هر چیز دیگه ای بود اگه پنج سال تموم مدام یا تو کیفم یا زیر بالشم ، تو دستم و تو جیبم می بود تا الان تیکه پاره شده بود ، دست خودم نبود نمیتونستم حتی یه لحظه از خودم دورش کنم.......با این که هنوز سالم بود اما زیاد هم نو نمونده بود ......رنگ آبی خوشرنگشو از دست داده بود و کم رنگ تر شده بود ، بهزاد چند بار به زور ازم گرفته بود و شسته بودش ، خودم به هیچ وجه حاضر نبودم بشورمش چون میترسیدم بوی آرش و از دست بده ......اما بهزاد هر جوری که بود حتی گاهی با دعوا ازم میگرفت و میشستش........میگفت اصلا بهداشتی نیست که تو همچین دستمال کثیفی فین کنم ، اون چه میدونست که من دارم بو میکنم نه فین.......دیگه بعد از پنج سال همه این لباسو میشناختن و میدونستن چقدر دوستش دارم ، حتی یه بار مادر بهزاد برام یه لباس بچه ی زرد دخترونه خریده بود ، میگفت: " چون میدونستم خیلی لباس بچه دوست داری اینو برات خریدم ، اون یکی دیگه کهنه شده" .......اما من تنها کاری که تونسته بودم باهاش بکنم این بود که پرتش کنم گوشه ی کمد ، چطور ممکن بود اون لباس چین چین عجق وجق جای لباس آبی دوست داشتنی منو بگیره .......اما فقط این لباسِ آرامش دهنده نبود که تو این پنج سال همیشه باهام بود ، کابوس های شبونه هم هیچ وقت تنهام نمیذاشتن ، تقریبا هر شب خواب آرش و میدیدم و با تکون بهزاد از خواب بیدار میشدم و میدیدم خیس عرقم ........حتی تو خیابون با چشم دنبال آرش میگشتم ، هیچ وقت از این کار خسته نمیشدم ، برام عادت شده بود که تو خیابون به همه خصوصا به بچه های کوچیک نگاه کنم به این امید که آرش بین اونا باشه ، ساعتها جلوی مهد کودک می ایستادم و به بچه هایی که پدر و مادراشون اومده بودن دنبالشون خیره میشدم ........کار عاقلانه ای نبود ، خصوصا بعد از اینکه میدونستم آرش قبل از اینکه به دنیا بیاد مرده ، اما حسی تو وجودم میگفت که باید دنبالش بگردم ، حس قوی ای که میگفت آرش نمرده .

romangram.com | @romangram_com