#شروع_از_پایان_پارت_195


میخندیدم .......خنده ای تلخ تر از گریه.......خنده ای که به اشک ختم میشد ..........

دفتر و بستم و گیج و بهت زده به سقف خیره شدم ،بغض داشت خفه ام ميكرد ، اشكهام بي صدا راه خودشون رو باز کردن ، دلم براي آرش و مامانش كه هيچوقت نتونست آرشو ببينه ميسوخت.

مثل هميشه به آغوش بهزاد پناه بردم و سرمو رو سینه ش گذاشتم ، من آرش و میخواستم و فکر اینکه كه آرش هرگز به دنيا نيومده هم برام عجيب بود و هم دردناك......

بهزاد يه تكوني به خودش داد و خواب آلود پرسيد : _ هنوز نخوابيدی؟

با صدايي كه از بغض ميلرزيد گفتم :

_ بهزاد ؟.......بیداری ؟......

_ اوهووووم .......

_ میشنوی چی میگم ؟

بدون اینکه سرشو از رو بالش بلند کنه و چشماشو باز کنه دستشو دورم حلقه کرد :

_ بگو .......


romangram.com | @romangram_com