#شروع_از_پایان_پارت_194
در کمد و باز کردم و بدون توجه به اعتراض بهزاد لباسا رو از نظر گذروندم ، رفتم سمت تخت ، چیزی زیر بالش جلب توجه میکرد .......با تعجب دیدم یه لباس بچه گونه ست ، با تعجب گفتم :
_ بهزاد اگه اونا بچه نداشتن پس این لباس بچه گونه چیه ؟
زیر بالش یه دفتر سیاه هم بود ، برش داشتم ، یه دفتر خاطرات بود سریع گذاشتمش تو کیفم .........بهزاد اومد سمتمو کیفمو کشید :
_ کیانا بچه نشو ........حق نداری چیزی از خونه شون برداری ......
_ میارمش........دوباره میارمش میذارم سر جاش.......بهزاد اگه ازم بگیریش هیچ وقت نمیبخشمت......
کلافه کیفمو ول کرد و رفت کنار .........قبل از اینکه اون خانوم بیاد بالا رفتیم پایین و خداحافظی کردیم .......دور از چشم بهزاد لباس بچه رو هم برداشته بودم .......توی ماشین تمام مدت دستمو میکردم تو کیف و لباس و لمس میکردم ، با لمسش حس میکردم دارم آرش و لمس میکنم .......حال بهتری بهم دست میداد ، صدای بهزاد منو از دنیای خودم آورد بیرون :
_ لازم نیست اون لباسو از من قایم کنی ، میتونی بیاریش بیرون و نگاش کنی......
و زیر لب با غرغر ادامه داد :
_ کم مونده بود تختشونو بار کنه بیاره.........
با خنده لباسو آوردم بیرون و بو کشیدم :
_ بوی آرش و میده ........به خدا بوی آرش و میده ........
romangram.com | @romangram_com