#شروع_از_پایان_پارت_193


_ اونقدر زنشو دوست داشت که بالاخره از غصه ش سکته کرد و رفت پیشش........حتما اون بچه دروغ گفته ، پسرم هیچ بچه ای نداشت .......

_ پسرتون و خانومش پیش شما زندگی میکردن ؟

_ آره ، طبقه ی بالا زندگی میکردن .......خیلی خوشبخت بودن ، همه حسرت زندگی شونو میخوردن .......

_ جسارته .........میتونم ازتون خواهش کنم اتاقشونو بهم نشون بدین ؟

چند لحظه بهم خیره شد و بعد لبخند زد و گفت :

_ شماها منو یاد پسر و عروسم میندازین.......اونا هم مثل شماها قشنگ بودن ، بیا عکس عروسمو بهت نشون بدم ......

دستشو به زانوش گرفت و به سختی از جاش بلند شد ، من و بهزاد هم بلند شدیم و پشت سرش حرکت کردیم ........در یکی از اتاقای طبقه ی بالا رو باز کرد و گفت :

_ این اتاق خوابشونه ، دستش نزدم هنوز همونجوره ........

با صدای تلفن حرفشو قطع کرد و رفت طبقه پایین که تلفن و جواب بده، رفتم داخل اتاق و همه جاشو از نظر گذروندم ،

_ پس آرش کجاست ؟


romangram.com | @romangram_com