#شروع_از_پایان_پارت_192

توی اتاقی که هدایتمون کرد روی زمین نشستیم ، خودش رفت برامون چایی بیاره ، به اطراف اتاق نگاه کردم ، حتی اتاق هم برام آشنا بود .......اتاقی که وقتی آرش و بغل کرده بودم ازش رد شده بودم ، وقتی که آرش کوچولوی من ناراحت از دست دادن پدر و مادربزرگش بود و کسی جز منو نداشت ........بهزاد آروم گفت :

_ کیانا بس کن .......دیگه گریه نکن......

بهزاد چی ازم میخواست ! مگه میتونستم ؟.......مادربزرگ آرش اومد داخل و چایی رو گذاشت جلومون ، بهزاد ازش تشکر کرد اما من تنها کاری که تونستم بکنم این بود که از پشت پرده ی اشک بهش خیره بشم ........رفت از یه اتاق دیگه یه قاب عکس آورد و داد دستمون ، قاب عکسی که یه طرفش روبان سیاهی به چشم میخورد ........دیگه نتونستم جلوی خودم و بگیرم ، با صدای بلند زدم زیر گریه و گفتم :

_ این پدر آرشه ......به خدا خودشه .......

بهزاد سعی میکرد آرومم کنه ، پیرزن با نگرانی نگاهم کرد و بالاخره به حرف اومد :

_ میخواید بگید پسرم یه زن دیگه داشته ؟.......

بهزاد سریع حرفامو جمع و جور کرد :

_ نه اصلا اینطور نیست ، خانومم یه بار این جاها یه بچه رو دیده که میگفته این آقا باباشه .........اما حالا هر چی میگردیم اون بچه رو پیدا نمیکنیم......

پیرزن نفس راحتی کشید و تکیه شو داد به دیوار :

_ خوب حتما دروغ گفته ، چون پسر من فقط یه بار ازدواج کرد و زنشو هم تو یه تصادف از دست داد......

به نقطه ی نامعلومی تو فضا خیره شد و انگار با خودش حرف بزنه ادامه داد :

romangram.com | @romangram_com