#شروع_از_پایان_پارت_191


از ماشین پیاده شد و رفت در زد ، صداشو نمیشنیدم ولی انگار داشت از پشت آیفون با کسی صحبت میکرد ........چند لحظه بعد اومد طرفم و گفت :

_ بیا پایین ، یه خانومی بود بهش گفتم بیاد دم در .....

یه خانوم مسنی در و باز کرد ، با دیدنش دهنم باز موند ، چطور ممکن بود کسی رو که خودم خاکش کردم یادم نیاد .......بازوی بهزاد و زیر دستم فشردم و آروم گفتم :

_ بهزاد خودشه ، مادربزرگ آرشه .......

بهزاد سریع اوضاع و به دست گرفت و باهاش سلام علیک کرد ....... اما جواب اون خانوم در سوال بهزاد درباره ی آرش همون چیزی بود که ازش میترسیدم :

_ من نوه ای از پسرم ندارم .........

بی اراده رفتم جلو و دستای چروکیده ی پیرزن و بوسیدم :

_ میشه عکس پسرتونو ببینم ؟ خواهش میکنم .......

نگاه متعجبشو بین من و بهزاد چرخوند و با کمی تعلل گفت :

_ بفرمایید داخل .......


romangram.com | @romangram_com