#شروع_از_پایان_پارت_190
_ چقدر شبیه شده .......تو واقعا هنرمندی ......
سرشو به گوشم نزدیکتر کرد و گفت :
_ چرا گریه میکنی قشنگم ؟......
با تعجب دستمو بردم سمت صورتم ، راست میگفت صورتم خیس خیس بود ........بدون اینکه خودم بدونم تمام مدتی که مشغول کشیدن بودم گریه میکردم ......نالیدم :
_ بریم بهزاد .........بریم دنبالش .....
منو برگردوند سمت خودش :
_ ناهار میخوریم ، بعدش میریم ........پاشو یه چیزی درست کنیم با هم ......
وسایل و جمع کردم و خودمو رسوندم به اشپزخونه ، بهزاد مشغول تیکه کردن پیاز بود ........از شکل دست گرفتن چاقو مشخص بود اولین بارشه داره از این هنرا میکنه ، مثل چاقوی جراحی دست گرفته بود ، با خنده چاقو رو ازش گرفتم و گفتم :
_ تو فقط چیزایی که لازم دارم و برام پیدا کن .....
ماشین و جایی که من گفتم نگه داشت ، نفس عمیقی کشدم و گفتم :
_ خونه شون اینه ........ولی دفعه ی قبل آرش نداشتن .......اصلا کسی خونه نبود .....
romangram.com | @romangram_com