#شروع_از_پایان_پارت_189
سرمو انداختم پایین و رفتم سر جام ، بهزاد بهش اجازه نداد ادامه بده و با عصبانیت گفت :
_ خفه شو مرتیکه .........بزن کنار ببینم........
_ اوه اوه .....
_ بهت میگم بزن کنار ......
از فریاد بهزاد ترسیدن چون گاز دادن و ازمون سبقت گرفتن ، دیگه تا آخر مسیر سرمو انداخته بودم پایین و هیچی نمیگفتم ، هم از خجالت هم از ترس اینکه بهزاد عصبانی شده باشه ..........تا اینکه بالاخره موقع پیاده شدن خیالم راحت شد که ازم عصبانی نیست ، ماشینو خاموش کرد و گفت :
_ پیاده شو خانومم .......
یه ویلا اجاره کرده بود ، جای قشنگی بود ، کمکش کردم وسایلو ببریم داخل ........
_ کیانا من میرم بخوابم ......
_ باشه .......
چون خسته نبودم و خوابم نمیومد رفتم به همه جای ویلا سرک کشیدم ، بعدش خواستم ناهار درست کنم ولی چون جای وسایلشو نمیدونستم و حوصله ی گشتن نداشتم بیخیال شدم ، رفتم از صندوق عقب ماشین وسایل نقاشی و بوم نقاشی نیمه تمومم و درآوردم ، بعد از مدتها که از شروع نقاشیم میگذشت به نظرم الان تو این هوا و این فضا بهترین موقعیت برای تکمیلش بود ...... وقتی همه چیز و مرتب توی تراس چیدم و کاغذ روزنامه رو از دور بوم پاره کردم چشمام تو چشمای معصوم آرش قفل شد.......چشماشو کامل کرده بودم ، با دقت تمام سعی کرده بودم مثل چشمای عسلی آرش باشه و چقدر شبیه شده بود ، کنار سه پایه چمباتمه زدم و ارتفاعشو با حالت نشستنم تنظیم کردم ، دستامو به هم حلقه کردمو زدم زیر چونه م ، بی اختیار محو چشمای آرش شدم ..........وقتی به خودم اومدم که صورتم خیس اشک بود ، خدایا این چه حکمتی بود که همه رو پیدا کرده بودم به جز آرش که بیشتر از همه احتیاج داشت و احتیاج داشتم پیداش کنم ! ........اشکامو کنار زدم و قلم مو رو برداشتم ، انگار یکی کمکم میکرد که قلم مو رو چه جوری رو بوم بکشم چون با وجود تصویر محوی که از آرش جلو چشمم بود نقاشیش شبیه و شبیه تر میشد .......... نمیدونم چقدر بود غرق کار بودم که حس کردم کسی از پشت بغلم کرد ،
romangram.com | @romangram_com