#شروع_از_پایان_پارت_188
به هر گردباد تن دادم..........چه چون سختم نیفتادم
من از پایان شروع کردم.........من از مغرب طلوع کردم
خاموشش کردم ، دستامو گذاشتم رو پنجره و سرمو گذاشتم روش و به آسمون خیره شدم ، دست بهزاد و رو کمرم احساس کردم که نوازشم میکرد ، سریع برگشتم و رفتم تو بغلش ، آروم موهاشو نوازش کردم و به چشمای قشنگش که به جاده خیره بود نگاه کردم ، صورتمو بردم جلو و چشمشو بوسیدم ، سریع صورتم و بوسید و با خنده گفت :
_ عزیزم حواسمو پرت میکنی .........
دستامو دور گردنش حلقه کردم و سرمو تو شونه ش قایم کردم :
_ دیگه حواستو پرت نمیکنم ........
اعتراضی نکرد و با یه دستش منو نگه داشت و با دست دیگه ش فرمونو ، هر از چند گاهی روی سرمو میبوسید و من حس میکردم تو آسمونام ........
با صدای چند تا پسر که متلک میپروندن از آسمونا پرت شدم پایین :
_ ای جاااااانننننن.......اتاق خواب سیاره ؟ ........
سرمو از رو شونه ی بهزاد برداشتمو با تعجب نگاهشون کردم ، سه تا پسر ژیگول بودن که سرعت ماشینشونو با ما تنظیم کرده بودن ........همین که سرمو بلند کردم یکیشون با لحن لوسی گفت :
_ جیگرشو........
romangram.com | @romangram_com