#شروع_از_پایان_پارت_183
_ مگه غیر از اینه ؟
_ بر منکرش لعنت ..........
اونروز عصر مامانم اومد دنبالم ، منتظر موندم تا خودش بگه نتیجه ی صحبتشون چی بوده ،بالاخره آخر شب قبل از این که بره بخوابه تصمیم گرفت منو از کنجکاوی و دلشوره دربیاره :
_ فردا نمیبرمت خونه ی فروغ ، ولی نباید از خونه بری بیرون یا بچسبی به تلفن ..........میتونی ؟
_ بله مامان ......حتما.......
در حالیکه راه پله رو درپیش گرفته بود و پشتش به من بود اضافه کرد :
_ خانواده ی همایونفر آخر هفته میان خواستگاریت..........
تا چند لحظه همونجا خشکم زده بود .......حتما متانت و شخصیت پدر و مادر بهزاد مادر و تحت تاثیر قرار داده بود ........ولی هنوز هم باورم نمیشد که مادر قبول کرده باشه همه چی به این سرعت اتفاق بیوفته ..........
اون شب از خوشحالی خوابم نبرد ، فرداش طبق خواسته ی مادر از خونه بیرون نرفتم ، حتی اصرارهای تلفنی بهزاد هم نتونست منو از تصمیمم برگردونه ، خیال داشتم تا روز خواستگاری از خونه بیرون نرم تا اعتماد از دست رفته ی مادر و بدست بیارم .
بالاخره اون روز رسید ، مادر از عمو و دایی هم خواسته بود که بیان ، همه چی خیلی خوب پیش رفت ، عمو و دایی و حتی مامان از خانواده ی همایونفر به خصوص بهزاد خیلی خوششون اومده بود و بعد از رفتن اونها ساعتها از شخصیت و خوبیهاشون تعریف میکردن و تنها عیبی که هر از چند گاهی بهش اشاره میکردن ازدواج قبلیش بود که اون هم بعد از اینکه عمو نظر منو درباره ی این مسئله پرسید و اهمیت ندادن من به این موضوع رو دید به فراموشی سپرده شد ، حالا فقط مونده بود تحقیق بیشتر درباره ی خانواده ی بهزاد .........
romangram.com | @romangram_com