#شروع_از_پایان_پارت_182

_ تو که میگفتی قابل اعتماده .......

_ هنوزم باورم نمیشه که اینکار و کرده باشه .......احتمالا چون بهش جواب رد دادم از دستم عصبانی بوده......

_ پدر و مادرم میخوان مادرتو راضی کنن......

از لحن سرد ودلخورش دلم گرفت ،

_ از من دلخوری ؟......دیگه دوستم نداری ؟

_ نمیتونی بیای بیرون ؟

_ نه مامانم آوردتم خونه ی خاله م که مواظب باشه نیام بیرون........تلفن هم نمیتونم بزنم ، الان یواشکی زنگ زدم .....

_ خوب پس تا برات بد نشده قطعش کن.......در ضمن .........هی دم به دقیقه نپرس دیگه دوستم نداری ........مگه دوست داشتن من کشکیه که یه لحظه دوستت داشته باشم و یه لحظه بعدش نداشته باشم ؟

_ باشه ببخشید ........بهزاد پدر و مادرت عصبانی شدن ؟

لحنش عوض شد و ته رنگی از شوخی به خودش گرفت ،

_ نه اونا کبکشون خروس میخونه .........خیلی خوشحالن که تو نظرمو جلب کردی .......فکر میکنن تو تونستی منو از پیله م دربیاری .......

romangram.com | @romangram_com