#شروع_از_پایان_پارت_184
تمام این اتفاقات برای من به چشم به هم زدنی گذشت ،همیشه همینطور بوده ، موقع اتفاقات خوب زمان سریعتر میگذره و اتفاقات سخت و ناراحت کننده بیش از اندازه طولانی به نظر میرسه ......... و حالا روزی بود که ما به محضر رفته بودیم و برای مدت شش ماه صیغه کرده بودیم تا بعد از اون در صورت تفاهم و نداشتن هیچ مشکل دیگه ای ازدواج کنیم .......تمام این سریع پیش رفتنها مدیون اصرارهای بهزاد و خانواده ش بود ،البته بهزاد اصرار داشت که هر چه زودتر عقد کنیم ولی مادر شدیدا مخالف بود و بالاخره راضی شد که برای شش ماه باهم صیغه باشیم و بعد از اون به فکر بقیه ی مراحل باشیم ، ضمن اینکه از بهزاد قول گرفته بود که من تحت هر شرایطی لیسانسم و بگیرم.......
موقع خارج شدن از محضر وقتی بهزاد از مادرم اجازه گرفت که من تا شب با اون باشم با تمام اعتمادی که به بهزاد پیدا کرده بود دلشوره و تردید و تو چشماش میدیدم ، میترسید دخترشو که هنوز به نظرش بچه میومد از خودش دور کنه ......از دیدن اینهمه نگرانی تو صورت مادرم احساس خوبی داشتم ، همیشه اینکه ببینی برای کسی مهمی و به فکرته لذت بخش و آرامش دهنده ست چه برسه که اون فرد مادرت باشه .........بالاخره عمو مادر رو تو تصمیم گیری کمک کرد :
_ ناهید خانوم اجازه بده برن با هم باشن ، اونا دیگه محرمن حق دارن هر چقدر بخوان با هم وقت بگذرونن.......
مادر با لبخند موافقت خودشو اعلام کرد ، بغلش کردم و بوسیدمش ، زیر گوشم گفت :
_ مواظب خودت باش ...
با لبخند ازش جدا شدم و سوار ماشین بهزاد شدم ، نگاه عاشقمو به بهزاد دادم و بی مقدمه گفتم :
_ تو برای مسافرت وقت داری ؟
با صدای بلند زد زیر خنده :
_ تو اصلا مامانت اجازه میده با من بیای مسافرت ؟........لنگ وقت داشتن منی فقط ؟
_ میتونیم مامان و هم با خودمون ببریم ......اصلا مامان بابای تو رو هم میبریم .......سفر تفریحی هم نیست ، به همین زودی قولتو یادت رفته ؟
_ سفر زیارتیه پس ؟........کدوم قول ؟
romangram.com | @romangram_com