#شیطان_صفت_پارت_30
جابان که دید در سکوت به گوشه ایی خیره ام، با کلافگی گفت:
-چی کار کنم جانان؟ ردش کنم بره یا بگم بیاد تو؟
آب دهانم را قورت دادم و گفتم:
-ردش کن بره!..
من هیچ گاه با احساساتم تصمیم نمی گیرم. همیشه می اندیشم تا ببینم عقلم چه می گوید. این احتمال وجود داشت که او بخواهد راجع به من چیز هایی بداند و بعد من را نابود کند.
خیلی ها را می شناختم که دنبال نابودی من بودند. اما از آن جا که از نفرین من می ترسیدند، کاری نمی کردند.
جابان کمی خیره خیره نگاهم کرد سپس بی حرف از اتاق خارج شد. نمی خواستم فعلا به کسی اعتماد کنم. می خواستم در ابتدا آن رمان را تمام کنم و بعد برای سرنوشت خودم تصمیم بگیرم.
لپ تابم را که روی پاتختی بود، جلو کشیدم و آن را روشن کردم. به آخرین سرنوشتی که رقم زده بودم، چشم دوختم. سرنوشت شایان و مهسا...
حالا باید تمام آن شخصیت ها را یک جا جمع می کردم و خودم را به آن ها نشان می دادم تا قدرت واقعی ام را به آن ها نشان دهم. به همان کسانی که روزی من مورد تمسخرشان قرار می گرفتم.
آه غلیظی کشیدم اما همین که خواستم اولین جمله را تایپ کنم، چند تقه به در اتاق خورد و بدون آن که من اجازه ی ورود دهم، بارمان وارد اتاق شد.
اخم هایم را در هم کشیدم و گفتم:
-من که گفتم نمی خوام شما رو ببینم، چرا اومدین این جا؟
لبخندی زد که زیبایی چهره اش را دوچندان کرد.
گامی به سمتم برداشت و گفت:
-استخوان پای عموم شکسته.
اخم هایم بیشتر در هم شد و گفتم:
-خوب، به من چه؟
-عموی من ادعا داره که هر بلایی که سر شما بیاد، شما این قدرت رو دارید که طرف مقابل تون رو نفرین کنید. و این جوری اون بلا هم سر طرف مقابل تون میاد.
-خوب؟
romangram.com | @romangram_com