#شیطان_صفت_پارت_29
-متاسفم جانان، منظوری نداشتم.
پوزخند تلخی زدم و گفتم:
-نترس؛ نفرینت نمی کنم.
سرش را بالا آورد و با هول و ولا گفت:
-نه به خاطر این نیست.من تو اوج عصبانیت حرف بدی زدم حالا اومدم عذرخواهی کنم همین.
چشم از او گرفتم و به سقف سفید اتاق خیره شدم و گفتم:
-عذرخواهیت رو که کردی، حالا برو بیرون.
هم چنان سر جایش ایستاده بود و مرا می نگریست. بدون آن که نگاهش کنم پرسیدم:
-چیزی شده؟
-راستش یک نفر اومده، می خواد تو رو ببینه. می گه دکتره.
-کی؟
-اسمش بارمانه، همون پسری که تو رو آورد این جا.
سریع به سمتش چرخیدم و متعجب نگاهش کردم. بارمان این جا چه می کرد؟ او چرا افتاده بود دنبال من؟
جابان مستاصل پرسید:
-بگم بیاد تو یا نه؟
نمی دانستم دعوت کردنش به اتاقم کار درستی است یا نه. ممکن بود او بخواهد درباره ی من چیز هایی بیابد و در نهایت مرا به کام مرگ بکشاند. اعتماد آن روزها برایم سخت شده بود.
اما از طرف دیگر، آخرین حرف های او بود که مرا مسخ خودش می کرد:
-من حرف های عموم رو قبول ندارم. دختر زیبایی مثل شما، غیر ممکنه که ذات سیاه داشته باشه. پس بهم اعتماد کن و بگو خونتون کجاست؟
او مرا باور داشت، نمی توانست باور کند که من ذاتم خراب است.
او تنها کسی بود که شایعات را باور نداشت.
گیر کرده بودم بین دو راهی عقل و احساسم. نمی دانستم کدام گزینه برای انتخاب مناسب است. رد کردن او، یا پذیرفتنش؟
romangram.com | @romangram_com