#شیطان_صفت_پارت_28
-بازم بهش آسیب زدند، حالا برید کنار بیارمش تو ببینم چی شده.
مادر از جلوی در کنار رفت و جابان وارد خانه شد. مرا روی کاناپه مقابل شومینه گذاشت و با خشمی که تا کنون به سختی آن را کنترل کرده بود، گفت:
-بیرون از خونه چه غلطی می کردی؟ مگه صد دفعه نگفتم حق نداری پاتو از خونه بیرون بذاری؟ خوشت مياد مردم کتکت بزنند و بهت ناسزا بگن؟
دست هایم را روی گوش هایم گذاشتم و فریاد زدم:
-بسه دیگه؛ نمی خوام چیزی بشنوم.
نفسش را عمیقا بیرون داد و با ناراحتی آشکاری گفت:
-تو فقط برای ما دردسری. اون از اتفاقی که برای بابا افتاد اینم از...
نگاه خشمگینم، باعث شد حرفش نیمه بماند. سر جایم نیم خیز شدم و جیغ زدم:
-بفهم چی می گی، من بابا رو نکشتم. اینو بفهم عوضی.
مادر هراسان وارد پذیرایی شد و به من که با خشم و نفرت جابان را نگاه می کردم، چشم دوخت. جابان سرش را پایین انداخت و با شرمندگي گفت:
-ببخشید، نمی خواستم ناراحتت کنم.
او را محکم پس زدم و سر جایم ایستادم. پایم هنوز هم درد می کرد، اما درد حرف های جابان برایم بیشتر بود. بنابراین لنگان لنگان به سمت اتاقم رفتم. در اتاق را باز کردم اما قبل از ورود به اتاق، به سمت آن دو چرخیدم و غریدم:
-من اون چیزی که شما فکر می کنید نیستم. من انسانم، نه زاده ی شیطان، نه شیطان صفت!
سپس وارد اتاقم شدم و در راه محکم بهم کوباندم. با گریه به سمت تختم رفتم و به شکم روی آن دراز کشیدم. نمی دانم این چه سرنوشت شومی بود که خدا برایم رقم زد. چرا من باید بعد از آن که جان چند نفر را از مرگ حتمی نجات دادم، لقب شیطان صفت پشت اسمم قرار گیرد؟
آرام در خودم مچاله شدم و چشمانم را بستم. اشک از گوشه ی چشمانم روان بود و این نشان می داد که من هنوز هم یک دختر احساساتی ام. نه آن موجود عجیب و غریبی که خانواده و بیگانگان راجع به من فکر می کنند.
**************
با صدای باز و بسته شدن در اتاق، چشم باز کردم. جابان مقابل در ایستاده بود و مرا نگاه می کرد.
وقتی متوجه نگاه خیره ی من شد، سرش را پایین انداخت و با شرمندگي گفت:
romangram.com | @romangram_com