#شیطان_صفت_پارت_25
-این جا مزرعه ی منه، منم برام مهمون اومده. می دونم حتی اگه از جلوی مزرعه ام رد شی آسیبی به اعضای خانواده ام می رسه. پس برگرد وگرنه مجبور می شم با ضرب و شتم برت گردونم.
جیغ زدم:
-من برنمی گردم، تو هم هر غلطی که دلت می خواد بکن.
سپس خواستم بی توجه به او به راهم ادامه دهم که ناگهان به سمتم یورش آورد و با بیلش، ضربه ی محکمی به پایم کوبید که باعث شد جیغ گوش خراشی بکشم و زمین بیفتم.
به زمین چنگ زدم و فریادم از درد بلند شد. جوری به پایم ضربه زده بود که استخوان مچ پایم شکسته بود و من از شدت درد حتی نمی توانستم نفس بکشم. فقط جیغ می زدم و اشک می ریختم.
بالای سرم ایستاد و در حالی که نفس نفس می زد گفت:
-خودت خواستی، حالا مجبوری این جا بمونی تا برادرت رو خبر کنم.
میان جیغ و گریه گفتم:
-برو بمیر عوضی. حالم ازت بهم می خوره. امیدوارم به بلای من گرفتار شی.
ناگهان مثل انسان های وحشت زده سر جایش ایستاد. جوری که حتی من هم دردم را فراموش کردم و به او خیره شدم.
ناگهان فریاد گوش خراشی کشید و محکم زمین خورد. با تعجب نگاهش می کردم که تازه متوجه شدم چه گفتم.
من نفرینش کردم و همیشه نفرین های من در کمتر از چند ثانیه رخ می داد.
حالا او مقابل پایم افتاده بود و فریاد می زد. وقتی به پایش دقت کردم، دیدم استخوان پایش به طرز عجیبی شکسته است. درست مثل استخوان پای من.
خواستم نیم خیز شوم و به سمتش بروم که صدای پای کسی را شنیدم. سر برگرداندم و مرد میان سال و پسر جوانی را دیدم که شتابان به سمتمان می آمدند.
هر دو متعجب به ما دو نفر که روی زمین افتاده بودیم، نگاه کردند. سپس مرد میان سال از آن کشاورز پرسید:
-اسد چی شده؟
مرد کشاورز که فهمیدم نامش اسد است، به من اشاره کرد و فریاد زد:
-اون شیطان رو از این جا ببرید. اون زاده ی شیطانه، اون هم خون شیطانه، اونو از این جا ببرید تا کل خانواده رو نابود نکرده.
توجه مرد میان سال و آن پسر جوان، به سمت من جلب شد.
با دیدن آن پسر جوان، دهانم نیمه باز ماند. او که بارمان بود! یکی از شخصیت های رمانم که قرار بود بدترین اتفاقات را برایش رقم بزنم.
گامی به سمتم برداشت و دستش را به سمتم دراز کرد و با لحن مهربانی پرسید:
romangram.com | @romangram_com