#شکیبا_پارت_249

علی – من دارم می رم خونه ي دوستم ...
نگاهش می کنم ... لجوج شده و یه دنده .. البته سعی می کنه احترام من و امید رو حفظ کنه .. اما گاهی ...
امید سري تکون می ده ..
امید – می رسونمت ...
مبینا از اتاقش بیرون میاد و انگار منتظر بوده به سرعت اعتراض می کنه ...
مبینا – چرا علی حق داره هر جا می خواد بره ولی من نه ؟ ...
درمونده نگاهی به امید می کنم ... مبینا و علی زیادي به موقعیت هاي همدیگه حساس شدن ..
امید خیلی جدي رو می کنه به مبینا ..
امید – تو کجا می خواي بري که داري اینجوري اعلام می کنی ؟ ..
مبینا با التماس رو به من می گه ..
مبینا – خونه ي عمه مهشید .. می خوام برم پیش درسا ...
درسا دختر مهشید .. با هم خیلی صمیمی هستن ...
نگاهی به امید می کنم .. اگر نخواد قبول کنه باید باهاش حرف بزنم ..
امید سري تکون می ده ..
امید – باشه .. لباس بپوش .. قبلش هم به عمه ت زنگ بزن ببین خونه هستن ؟ ..
مبینا با خوشحالی می ره سمت اتاقش ...
یاسین می ره سمت امید ..
یاسین – بابا .. من دد ... پاك ... پاك .. ( من ددر .. پارك )
امید لبخندي می زنه ..
امید – تو و رادین رو می برم پیش بابا رضا .. که ببرتتون پارك .. خوبه ؟ ...
رادین از خوشحالی می دوه سمت اتاق .. یاسین جیغ می کشه ..
امید رو می کنه به علی که منتظر کنار در ایستاده ..
امید – کارت کی تموم می شه بیام دنبالت ..
علی کفري جواب می ده ..
علی – سه ساعت دیگه ..
امید اخم می کنه .. خیلی جدي می گه ...
امید – دو ساعت ...

@romangram_com