#شکیبا_پارت_250

علی سري تکون می ده ..
علی – حداقل دو ساعت و نیم ...
امید با همون حالت تأکید می کنه ...
امید – اول می رم دنبال بچه ها .. بعد میام دنبالت .. می شه دو ساعت و بیست دقیقه ...
علی به ناچار قبول می کنه ...
راه می افتم سمت اتاق که لباساي رادین و یاسین رو بپوشونم ...
امید میاد سمتم و اروم کنار گوشم زمزمه می کنه ..
امید – بچه ها رو که برسونم بر می گردم ... که از این موقعیت ها زیاد دست نمی ده ...از اون عطرت بزن که من رو دیوونه
می کنه ...
لبخند می زنم ... همیشه به فکر چند لحظه تنها شدن با منه ......................
پایان

@romangram_com