#شکیبا_پارت_248

جدي زل زد تو چشمام ..
امید – دیگه نمی تونم دوریت رو تحمل کنم ... تا اخر هفته وسایلتون رو منتقل کن اینجا ...
صبرش تموم شده بود ..
می خواست با هم باشیم .. با هم زیر یه سقف زندگی کنیم .. زنش بودم .. مردم بود .. حق داشت ...
نمی تونستم بهار رو تنها بذارم ... با رفتن من به خونه ي امید بهار تنها می موند .. راضی نبود همراهمون بیاد ... خاله که
نارضایتیش رو دید خیلی راحت گفت ...
خاله – خشایار جشن عروسیتون رو راه بنداز ... زنت باید خونه ي خودت باشه ...
دو ماه نشد که جشن عروسیشون برگزار شد .. یه جشن ساده ... می خواست جلوي خرج زیاد رو بگیرن ... قرار شد تا جمع
شدن پولشون براي یه خونه ي مناسب .. تو خونه ي خودمون زندگی کنن ...
***
سه سال بعد .......
از صداي رادین و جیغ هاي یاسین از آشپزخونه خارج می شم ...
وسط هال ایستادن .... یاسین در حال پاره کردن دفتر نقاشی رادینه .. رادین هم با جیغ می خواد دفترش رو بگیره ...
بلند می گم ..
من – واي از دست شما دوتا ... بسه ... یاسین نکن ... دفتر رادین رو بده ..
یاسین اخم می کنه .. اخماش کاملاً شبیه به امیده ...
یاسین – نی دم ... ( نمی دم ) ..
رادین بلند داد می زنه ...
رادین – بده .. مال منه ...
امید از اتاق کارش خارج می شه ..
امید – باز چی شده ؟ ... این جنگ جهانی چندمه راه انداختن ؟ ..
سري به حالت تأسف تکون می دم ...
من – خسته شدم ... همش دارن دعوا می کنن ...
امید نگاهم می کنه ... جدي ... مثل همیشه ...
امید – تو برو یه استراحتی بکن .. من حواسم بهشون هست ...
سري تکون می دم ... می خوام برگردم سمت آشپزخونه که علی از اتاقش میاد بیرون ..
رو به من و امید می گه ..

@romangram_com