#شکیبا_پارت_247
لقمه اي براي خودم درست کردم ...
من – مثلاً ؟ ...
نگاه شیطونی بهم انداخت ..
امید – مثلاً اینکه اسم بچه مون رو می خواي چی بذاري ؟ ..
لقمه به دهن نبرده گذاشتم تو بشقاب .. با حیرت گفتم ...
من – بچه مون ؟ ...
سري تکون داد ...
امید – بچه مون ...
با شگفتی از فکري که تو ذهنش بود گفتم ..
من – اما امید ...
آروم پرسید ..
امید – نمی خواي مادر بشی ؟ .. نمی خواي بفهمی مادر بودن واقعی چه حسی داره ؟ ... نمی خواي کنار این سه تا بچه ، بچه
خودت رو هم بزرگ کنی ؟ ...
درمونده گفتم ..
من – به اندازه ي کافی تعدادمون زیاد هست ..
لبخندي زد ..
امید – نمی خواي مادر بچه ي من باشی ؟ ...
نمی خواستم ؟ ... وقتی عاشقش بودم .. چرا بچه ش رو نخوام ؟ ... سخت بود .. با سه تا بچه سخت بود .. ولی می خواستم ...
سري تکون دادم ..
من – می خوام ...
لبخند قشنگی زد ...
امید – پس هر وقت آمادگیش رو داشتی بگو .. فقط حواست به سن منم باشه ...
آمادگی من براش مهم بود ... این مهم بودنا بدجور به دلم مزه می کرد ...
لبخندي زدم و گفتم ..
من – چند ماهی بهم فرصت بده ...
دستم رو گرفت .. کمی خم شد و بو.سه اي روش زد ...
امید – تا هر وقت بخواي صبر می کنم .... فقط ...
@romangram_com