#شکیبا_پارت_246

امید – ممکنه یه مقدار اذیت بشی ...
با ترس گفتم ..
من – می ترسم امید ...
امید – از چی ؟ ..
من – از اینکه بعدش دیگه من رو نخواي ...
بو.سه اي روي موهام زد ...
امید – من جونمو براي زنم می دم ... دیگه نخوامش ؟ ... این فکرا رو از سرت بیرون کن ...
خم شد به سمت لبام و در همون حین گفت ..
امید – بد موقعی اومدي تو زندگیم شکیبا چون باید جاي این چند سالی که زن نداشتم رو پر کنی ...
نمی خواستم خیلی راحت اسیر آغوشش بشم .. اما کیه که زیر اون همه ناز و نوازش وا نده ؟ .. کیه که اون همه خواستن رو
ببینه و بتونه جلوي خودش رو بگیره ... کیه که بتونه در مقابل مردش با اون همه اشتیاق ایستادگی کنه ...
نگاهی به میز صبحونه انداختم ... انگار می خواست براي آدم مهمی میز بچینه ... زودتر از من بیدار شده بود و همه چی رو
اماده کرده بود .. دوش هم گرفته بود ولی نذاشت منم برم حمام .. گفت ..
امید – اول صبحونه ...
اخمی کردم ..
من – خیلی میل ندارم ..
دستم رو گرفت و کشید سمت میز ..
امید – بخور .. ضعف می کنی ..
به خواستش نشستم ... توي یه بشقاب کوچیک برام از نیمرویی که درست کرده بود گذاشت .. و با نون گذاشت جلوم ..
تو سکوت مشغول شدم ...
لقمه ي اول که فرو دادم ... گفت ..
امید – ساکت نباش .. روزاي زیادي اینجا تو سکوت صبحانه خوردم ...
نگاهش کردم که داشت براي خودش لقمه می گرفت ... راست می گفت .. به اندازه ي کافی بی همزبونی کشیده بود ..
لبخندي زدم ...
من – خوب چی دوست داري بشنوي ؟ ...
نگاهم کرد ...
امید – هرچی که به من و تو مربوط بشه ...

@romangram_com