#شکیبا_پارت_245
امید – مطمئن باش این لبخندا رو زیاد می بینی .. ولی فقط تو خلوت دونفره مون .. و فقط براي خودت ...
این حرفش بهم فهموند خارج از خلوت دونفره مون .. مرد مهربونم دوباره می ره تو قالب همون مرد جدي و خشک .. ولی من
راضی بودم ... می دونستم هیچ وقت نگران نمی شم از اینکه اون لبخندا براي زن دیگه اي هم خرج بشه .. اون لبخندایی که
مخصوص من بود و حتی نمونه ش رو براي مبینا ندیده بودم ...
دستش رو از زیر سرم رد کرد و من سرم رو گذاشتم روش ... کف دستش رو گذاشت پشت دستم و انگشتاش رو قفل کرد تو
انگشتام .. و آروم زیر گوشم زمزمه کرد ..
امید – بخواب خانوم .. خسته اي ...
و من با آرامش چشم روي هم گذاشتم .....
تو عمق خواب بودم ... که کسی کنار گوشم زمزمه کرد .....
- خوابی شکیبا ؟ ...
آروم چشمام رو باز کردم و کمی چرخیدم ...
امید کمی رو دستش بلند شد و نگاهم کرد ..
امید – بیداري ؟ ..
خواب آلو نگاهش کردم ...
من – بیدارم کردي ! ...
لبخندي زد ...
امید – تعهد بی عمل ارزش نداره خانوم ... منم بیشتر از این نمی تونم تحمل کنم ...
کاملاً بلند شد و لباسش رو در آورد ... کمی روم خم شد ..
با این کارش چشمام کامل باز شد و خواب به طور کامل از سرم پرید ...
من – الان ؟ ...
لبخندي زد ..
امید – الان .....
ضربان قلبم رفت رو هزار ..
ترسیدم از این اولین خواسته شدنم ...
نگران شدم بابت اینکه من چیزي بلد نبودم و مردم پر بود از تجربه در کنار زنی که عاشقش بود ...
لرزیدم از اینکه براي نیازش بیش از اندازه بچه باشم ...
نگاه عمیقی بهم انداخت ..
@romangram_com