#شکیبا_پارت_244
نفهمیدم به چی فکر می کرد که بی مقدمه گفت ..
امید – از خشایار خواهش کن صبح ها علی رو ببره مدرسه .. براي برگشتشم یه فکري بکن .. خودت نرو دنبالش ..
آروم پرسیدم ..
من – چرا ؟ ..
امید – بعضی از نوجوونا زیادي بزرگتر از سنشون فکر می کنن ...
من – به دعواي علی ربط داره ؟ ...
نفس عمیقی کشید ..
امید – آره ..
بازم نمی خواست حرف زنه ... ولی اینبار سکوت نکردم ...
من – چرا پسره اون حرفا رو زده بود ؟ ..
اخمی کرد ...
امید – غدد بدنش زیادي به کار افتاده بود ... مردم اگه یه مقدار جلوي بچه هاشون مراعات کنن بچه ها انقدر زود بزرگ نمی
شن ..
حیرت کردم از چیزي که شنیدم .. یعنی اون پسر ؟ ... واي که نگاه ناپاك سن و سال نمی شناسه .. و من ناچار بودم هر روز
برم جلوي مدرسه ي پسرونه اي که بعضی از بچه هاش به قول امید بزرگتر از سنشون فکر می کردن ...
حق دادم که نخواد من علی رو برسونم ...
آروم گفتم ..
من – براي علی سرویس می گیرم ...
لبخندي زد و گفت ..
امید – خوشم میاد وقتی سعی می کنی انقدر خانومانه رفتار کنی ...
یه لحظه لبندش خشک شد رو لباش ..
امید – شکیبا ! می تونی تا آخر این این اختلاف سنی سیزده ساله رو تحمل کنی ؟ ...
نگران نگاهم کرد ... نمی دونست من اون همه خواستن تو چشماش .. اون همه مهربونی .. اون لبخند هاي نایابش رو با هیچ
چیز تو دنیا عوض نمی کنم ...
لبخندي زدم ..
من – می تونم تا زمانی که من رو از لبخندت محروم نکنی ...
دوباره لبخندي زد ..
@romangram_com