#شکیبا_پارت_243

و باعث شد منم بخندم ... خنده ش که تموم شد .. کمی خودش رو بهم چسبوند و در حالی که به جاي دیگه اي خیره بود
گفت ..
امید – صبحاي جمعه چایی نخورده میومدم بهشت زهرا به امید چایی خانوم ... که بدجود بهم مزه می داد ..
دلخور از یادآوري نگاه هاي سردش گفتم ...
من – می دیدم چقدر ذوق می کردي ! انقدر بهت مزه می داد که گفتی تمومش کنم ...
نگاهی به نگاه دلخورم کرد و سرش رو کرد داخل موهام ...
امید – داشتی دیوونم می کردي شکیبا ... من اون دیوونگی رو نمی خواستم .. از روي اون حس انتخاب کردنت رو نمی
خواستم ... منم آدمم .. هزارتا حس دارم که باید جلوي بعضیاشون رو بگیرم ... نمی خواستم از روي نیاز انتخابت کنم ...
نفس عمیقی کشید ..
امید – این عطرتم بد دیوونه کننده ست ... فقط تو خونه حق داري ازش استفاده کنی ...
لبخندي رو لبام نشست ... کدوم زنی بدش میاد یه مرد بهش احساس نیاز کنه ؟ ... آرومو با حسرت گفتم ..
من – چقدر اون روزا منتظر بودم که بهم توجه کنی ؟ .. حتی شده اندازه ي سر سوزن ! ...
سرش رو کمی بالا آورد و با دلخوري گفت ..
امید – توجه نمی کردم ؟ ...
پشت چشمی براش نازك کردم ..
من – نه .. فقط با حرفات اذیتم می کردي ...
امید با لبخندي گفت ....
امید – اوایل که بچه گونه رفتار می کردي و از کارات حرص می خوردم .. هر چی خانوم تر می شدي بیشتر حرص می خوردم
از اینکه با تموم وجودم بهت کشش داشتم ...
دستش رو گذاشت رو دستم ...
امید – یه گلدون بزرگ یاس سفارش دادم برامون بیارن ...
یاس ! .. پس اون شب خونه ي اقا نادر رو خوب به یاد داشت که تو جا نمازش گل یاس ریختم ... لبخندي زدم ..
من – فکر می کردم دوست نداشتی تو جانمازت گل گذاشتم ...
بو.سه اي روي موهام زد ..
امید – اگه جانماز خودم بود که نگهشون می داشتم .. نصفش رو دادم مبینا ..
راست می گفت جانماز مال خودش نبود .. چرا اون لحظه بهش فکر نکرده بودم ؟ ...
چند دقیقه اي هر دو ساکت شدیم ...

@romangram_com