#شکیبا_پارت_242

من – پس ... چرا ....
و ادامه ندادم ...
آروم .. جدي .. و خیره به چشمام گفت ...
امید – فکر می کنی بی گدار به اب می زنم ؟ ...
منظورش رو نفهمیدم .. یا بهتر بگم ربطی بین حرفش با سوال خودم پیدا نکردم ...
من – براي چی بی گدار ؟ ..
لبخند کمرنگی زد ..
امید – مگه دیوونه م شماره ي یه پسر که از برق تو چشماش می تونستم بفهمم چه حسی بهت داره رو بدم دستت ؟ .. اونم
دختري رو که خودم می خواستمش ...
اخم کردم ...
من – من رو می خواستی و گفتی به ازدواج با یکی دیگه فکر کنم ؟ ..
لبخندي زد ...
امید – می دونستم به مهرزاد جواب رد می دي ...
ناباورتر از حرفش ، لبخندش بود که بهش خیره شده بودم ...
لبخندش بیشتر شد ..
امید – کجایی دختر ؟ ...
دوباره اخم کردم ..
من – از کجا می دونستی جواب رد می دم ؟ ..
دستم رو کشید و من رو به خودش نزدیک کرد ...
امید – از اونجایی که اون شب که اومده بود جلو در خونه تون .. بنده ي خدا داشت یه ساعت حرف می زد و تو به جاي توجه
به حرفاش داشتی من رو نگاه می کردي ...
تو اون موقع جمله ي خودم کردم که لعنت بر خودم باد به کارم میومد .. یعنی اگر نگاش نمی کردم از حضور مهرزاد احساس
خطر می کرد و یه کاري می کرد ؟ ...
لبخندي زدم ..
من – فقط از دیدنت اونجا تعجب کرده بودم .. همین ...
خندید ..
امید – تو که راست می گی ...

@romangram_com