#شکیبا_پارت_241
آرومتر از قبل پرسید ..
امید – من چی ؟ ....
حسود ! ... لبخندي زدم ...
من – تو شوهرمی ... و من ؟ ...
خیلی جدي جواب داد ..
امید – تو هم الان زنمی ...
بعد لبخندي زد ...
امید – حسودیا ! ..
پشت چشمی نازك کردم ..
من – نیست تو نیستی !...
آروم با جدیت گفت ..
امید – من تحمل ندارم کسی نگات کنه ...
بی توجه به حرفش آروم گفتم ..
من – ترلان ؟ ...
جدي تر از قبل گفت ..
امید – مامان فکر می کرد بی خیالت شدم ... ترلان رو انداخت جلو ...
اخمی کردم ...
من – خوب بهت می رسید ..
لبخندي زد ..
امید – تو جمع که نمی تونستم کاري کنم تا بفهمه نباید این کارا رو بکنه ... ولی بعدش اب پاکی رو ریختم رو دستش ..
اخمی کرد ...
امید – وقتی رفتم به املاکی که به علی ارث می رسید ، سر بزنم ؛ یه پسر جوونی سراغتون رو گرفت .. شماره هم داد بدم
بهتون که باهاش تماس بگیرین ...
نیاز نبود تو ذهنم دنبال ردي از یه پسر آشنا بگردم که جویاي حالمون بود ...خیلی واضح بود که اون شخص باید سعید باشه ...
همون پسري که من رو از زیر اوار بیرون کشید .. همون پسري که یک سال قبل از زلزله تو یه شب گرم تابستونی به هواي
یه سوال .. آروم بهم گفته بود که ضربان قلبش با دیدنم بالا می ره ..
نگاهی به چشماي منتظر امید کردم و با تردید از اینکه ممکنه از حرفم برداشت دیگه اي کنه .. من من کنان گفتم ...
@romangram_com