#شکیبا_پارت_240
حق داشتم مهم بودنم رو بفهمم ؟ ...
چقدر تو ذهنم پر از سوال بود و جاي پرسش نبود ... براي همین اکتفا کردم به گفتن جواب سوالش ..
من – ساعت حدود یک بود که بیدار شدم آب بخورم ... همون موقع زلزله شروع شد .... از همون موقع زیر آوار بودم تا صبح
زود ....
هنوز خیره به سقف بود .. که دوباره پرسید ..
امید – کی نجاتت داد ؟ ..
به یاد اون روز آهی کشیدم ..
من – همسایه ي خونه ي کناري عمه ...
برگشت سمتم ... چرخید به پهلو ...
امید – نامزدت ؟ ....
چی می خواست بدونه ؟ .. حساسیتش به واژه ي نامزد بود یا ارتباطی که به حکم نامزد بودن با مهرشاد داشتیم ؟ ... حساس
بود یا غیرت مردونه ؟ ...
باید خیالش رو راحت می کردم ..
من – مهرشاد پسر شوهر عمه م بود .. چند ماه قبل از زلزله رسماً خواستگاري کردن و جواب مثبت گرفتن .. قرار بود تو خونه
ي عمه بینمون صیغه ي محرمیت خونده بشه که زلزله وقتش رو بهمون نداد .. تا قبل از اونم فقط اجازه داشتیم با هم حرف
بزنیم و گاهی من رو از سر کار برسونه خونه ..
آروم پرسید – دوسش داشتی ؟ ..
درمونده نگاهش کردم .. باید به شوهرم می گفتم که مردي رو قبل از اون دوست داشتم ؟ .. درست بود ؟ .. غیرت مردونه ش
اجازه می داد حرفم رو هضم کنه ؟ ...
فقط سري تکون دادم که باعث شد سریع بپرسه ..
امید – الان چی ؟ ...
باید چی می گفتم ؟ ... کمی فکر کردم و بعد پرسیدم ..
من – تو چی ؟ .. الان احساست به مادر مبینا چیه ؟ ...
جدي نگاهم کرد و گفت ..
امید – اون زنم بود ..
سریع گفتم ..
من – مهرشاد نامزدم بود ...
@romangram_com