#شکیبا_پارت_239

می بردم به سیگار .. ولی آرومم نمی کرد .. بدتر بیشتر به هم می ریختم ..
چشمام رو روي هم گذاشتم ... درد از دست دادن عزیز رو کشیده بودم ... می دونستم از چی حرف می زنه ...
آروم گفتم ..
من – بد دردیه .. با هیچ چیز آروم نمی شه ...
چشمام رو باز کردم و نگاهش کردم که هنوز دستش رو چشماش بود ... براي تغییر مسیر صحبت تو شبی که براي اولین بار
کنارش خوابیده بودم گفتم ...
من – می شه دیگه سیگار نکشی ! ...
دستش رو از روي صورتش برداشت و چرخید به پهلو به سمتم ...
نگاهم کرد عمیق ..
امید – تو هستی .. دیگه دنبال آرامش الکی نیستم ...
خیره نگاهش کردم و یاد حرف خاله افتادم که بهم گفته بود " آرامش الانش کاذبه ..." ...
اخمی کرد و با دست ضربه ي آرومی به پام زد ...
امید – نمی تونستی یه لباس راحت بیاري که نخواي این رو بپوشی ؟ ..
متعجب نگاهش کردم ...
من – نمی دونستم قراره شب بمونم ...
دوباره طاق باز خوابید .....
امید – نمی دونستی باید خونه ي شوهرت بمونی ؟ ...
آروم گفتم ..
من – راحتم .. نگران نباش ..
نیم نگاهی بهم انداخت ...
امید – تو راحتی .. من ناراحتم ...
حرفاش مشکوك بود .. نبود ؟ ....
خیره شد به سقف و آروم پرسید ...
امید – چقدر زیر آوار موندي ؟ ...
آوار ! ... برگشت به اون روز حتی تو ذهنم سخت بود .. چه برسه به توضیحش ! ... هنوز هم از یادآوریش تنم به لرزه می افتاد
...
تازه یادش افتاده بود سوال کنه ؟ ... چون زنش بودم ؟ ... مهم شده بودم براش یا قبلاً هم مهم بودم و چون محرم شده بودیم

@romangram_com