#شکیبا_پارت_238
از دستشویی که خارج شدم با هال تاریک رو به رو شدم ... فقط چراغ اتاق خواب روشن بود که فضاي هال رو کمی روشن می
کرد ..
رفتم سمت اتاق ...
امید با لباس تو خونه رو تخت دراز کشیده بود ... ساعد یه دستش رو گذاشته بود روي چشماش .. انگار می خواست نور به
چشماش نخوره ..
نگاهی دور اتاق چرخوندم تا لباسام رو پیدا کنم .. با دیدن لباساش که آویزون کرده بود به چوب لباسی لبخندي زدم .. تو دلم
خداروشکر کردم که به هواي بودن من همه رو رو زمین ول نکرده بود .. فقط چوب لباسی رو داخل کمد اویزون نکرده بود ..
رفتم طرف لباس و در کمد رو باز کردم آویزونش کردم ...
صداش باعث شد برگردم و نگاهش کنم ...
امید – اونا رو ول کن .. لباسات رو عوض کن و بیا بخواب ...
با اینکه من رو نمی دید سري تکون دادم ... لباسام رو برداشتم و از اتاق خارج شدم ...
سري به حالت تأسف براي خودم تکون دادم ... خوب من با شلوار جین چه جوري می تونستم بخوابم ؟ ... اصلاً فکر نکرده بود
که من لباس راحت با خودم همراه نداشتم ....
وارد اتاق شدم و بعد از خاموش کردن چراغ .. به سمت تخت رفتم ... با دلهره خوابیدم رو تختی که مطمئناً براي مردم یادآور
خاطرات قشنگ همسرش بود ....
طاق باز دراز کشیدم ... خواب به چشمام نمی اومد .. تو سکوت و نور کم ناشی از چراغ خواب مرور کردم خاطرات یکسال
اخیرم رو ...
تو رویاي خودم غرق بودم که صداش بلند شد .. و باعث شد تا نگاهش کنم ... هنوز دستش رو چشماش بود ...
امید – زن خوبی بود .. با عشق ازدواج کردیم ... هیچی کم نداشتم .. با به دنیا اومدن مبینا خوشبختیم تکمیل شد ... مبینا
چهار سالش بود که به خاطر یه راننده ي بی احتیاط همه ي خوشبختیم دود شد رفت هوا ...
صداش کمی لرزش پیدا کرد ..
امید – مبینا رو که گذاشت مهد کودك .. می خواست بره خرید .. کنار خیابون منتظر تاکسی بود که یه راننده که می خواست
از سمت چپ یه ماشین دیگه سبقت بگیره ندیدش .... بین دو تا ماشین گیر افتاده بود ....
نفس پر بغضی کشید ...
امید – خیلی خوشحالم که مبینا انقدر بزرگ نبود که بدن مادرش رو ببینه .. چیزي ازش باقی نمونده بود ...
کمی مکث کرد ... بعد دوباره ادامه داد ...
امید – روزاي سختی بود ... اونکه منبع آرامشم بود نبود .. من و یه دختر بچه ي چهار ساله رو تنها گذاشته بود ... گاهی پناه
@romangram_com