#شکیبا_پارت_237

زیر نگاه خیره ش دلم بالا و پایین می شد .. قلبم براي ثانیه اي ضربان می گرفت و ثانیه اي بعد به کمترین حد تپش می
رسید ... ولوله اي به پا بود تو دلم ....
زل زد تو چشمام و با لحن خاصی که تا به اون روز ازش ندیده بودم گفت ..
امید – آخر سر نگفتی این چه عطریه می زنی ... بریم ؟ ...
لبام انگار به هم دوخته شده بود .. سري تکون دادم ... و نمی فهمیدم چرا وقتی می گفت بریم باز هم ایستاده بود و نگاهم می
کرد ...
با اینکه براي حضور تو مهمونی استرس داشتم اما بعد از چند دقیقه حضور تو جمع دوستان و همکاران امید .. که همه همراه
همسرانشون بودن آروم شدم ...
همه خیلی مودب و گرم برخورد کردن ... با اینکه جوون تر از تمامی خانوم هاي جمع بودم ولی از رفتار هیچ کس احساس
نکردم که من رو بچه بدونه .. احترامی که بهم گذاشته می شد فراتر از انتظارم بود ...
چهارده زوج بودن که همگی بدون حضور بچه هاشون دور هم به خاطر ازدواج ما جمع شده بودن .. کیک بزرگی سفارش داده
بودن که روش با رنگ سبز " پیوندتان مبارك " نوشته شده بود ...
تو جمع گرم و پر محبتشون .. که در عین دوستانه بودن پر بود از احترام .. گذشت زمان رو حس نکردم ...
ساعت حدود دوازده و نیم بود که امید پالتوم رو داد دستم .. و از همه خداحافظی کردیم ...
تو ماشین تا زمانی که از چهار راهی که به سمت خونه ي من می رفت نگذشته بود سکوت کرده بودم ... اما وقتی دیدم چهار
راه رو رد کرد پرسیدم ..
من – اول می ري دنبال مبینا ؟ ..
خیلی جدي جواب داد ..
امید – نه ...
متعجب نگاهش کردم ... داشتیم می رفتیم خونه ي خودش ....
آروم و با تردید گفتم ..
من – اگه می شه من رو برسون خونه ... نگرانم می شن ...
خیلی جدي جواب داد ..
امید – ساعت یک همه شون خوابن .. فرقی براشون نداره بري خونه یا نري ...
از لحن جدیش بی اختیار سکوت کردم ...
وارد خونه که شدیم امید براي تعویض لباس یه سره رفت اتاقش ... کمی صبر کردم ... و بعد به هواي شستن صورتم با همون
لباساي مهمونی رفتم دستشویی ...

@romangram_com