#شکیبا_پارت_236
گوشی رو برداشتم و گفتم ..
من – سلام .. باز چی شده ...
امید – کی میاي ؟ .. خوب میومدي همینجا حموم می کردي دیگه ...
کفري جواب دادم ...
من – اینجا راحت ترم ... در ضمن نیم ساعت پیش گفتم موهام خشک شه میام ...
امید – حرص نخور ... دارم میام دنبالت ..
من – گفتم که تاکسی تلفنی می گیرم ...
امید – دارم میام ...
و قطع کرد ... از حرص پوفی کردم ....
وسایلم رو جمع کردم و به بهار و خاله سفارش علی و رادین رو کردم ... با اینکه قرار بود شب برگردم ولی چون موقع خوابشون
نبودم نگرانشون بودم به خصوص رادین که خیلی بهم وابسته بود ...
وارد خونه ش که شدیم یه لحظه موندم کجا باید لباس عوض کنم ! ... برم اتاق خوابش ؟ .. اتاقی که یه روز اتاق مشترك امید
و مادر مبینا بود ؟ ... اجازه داشتم در حضور خودش هم وارد بشم ؟ ..
بی توجه به من مردد مونده تو هال خونه رفت سمت اتاق خوابش ... در رو باز کرد و رفت داخل ... چند ثانیه بعد در حالی که
کت شلوار آویزون به چوب لباسیش دستش بود از اتاق خارج شد و رو به من گفت ..
امید – برو تو اتاق لباست رو عوض کن .. من می رم اتاق مبینا ...
سري تکون دادم و وارد شدم ... قبلاً هم تو اتاقش رفته بودم .. ولی زمانی که خود امید نبود ... یه جورایی خجالت می کشیدم
در حضورش خیلی راحت برم تو اتاق خوابی که روزي ...
کفري از افکارم وارد اتاق شدم ... سریع لباس عوض کردم و شروع کردم به آرایش کردن صورتم .. مثل همیشه حواسم بود که
خیلی آرایشم به چشم نیاد ...
تو آینه نگاهی به خودم انداختم ... نوك انگشتم رو پشت پلکم کشیدم تا رنگش کمی محوتر بشه که تقه اي به در اتاق خورد ..
و پشتش صداي امید بلند شد ..
امید – می تونم بیام تو ؟ ...
" بله " اي گفتم و امید وارد اتاق شد .. کمی دورت ایستاد از داخل آینه نگاهی به خودش کرد .. داشتم نگاهش می کردم
..کت شلوار قهوه ایش خوب به تنش نشسته بود ...
با لذت نگاهش می کردم که نگاهش به سمتم چرخید .. اومد جلوتر ... دست برد زیر چونه م و صورتم رو کامل به سمت
خودش گرفت و نگاهش رو تک تک اجزاي صورتم چرخوند روي هر کدوم چند ثانیه اي صبر کرد ...
@romangram_com