#شکیبا_پارت_235

امید – نمی خواي براش سرویس بگیري ؟ ... که دیگه نیاز نباشه خودت بري دنبالش ؟ ...
لبخندي زدم ...
من – اینجوري راحت ترم ... زیادي احساس تنهایی می کنه .. نمی خوام فکر کنه حالا که ازدواج کردیم بهش بی توجه شدیم
..
اومد سمتم و رو به روم ایستاد ..
امید – به فکر همه چیز هستی غیر از ..
کمی مکث کرد ... انگار تو گفتن حرفش تردید کرد که ادامه نداد ...
مسیر حرف رو عوض کرد ...
امید – پنجشنبه شب مهمونی دعوتیم ... چندتا از دوستام به مناسبت ازدواجمون مهمونی گرفتن ...
سري تکون دادم ...
من – باشه .. بچه ها چی ؟ .. می بریمشون یا ؟ ...
با تردید نگاهم کرد ..
امید – اگه بشه که ...
منظورش رو فهمیدم .. مهمونی بدون حضور بچه ها بود .. سري تکون دادم ..
من – می ذارمشون پیش بهار و خاله .. مبینا چی ؟ ..
امید – میره خونه ي مامانم ...
می خواست بره طرف اتاقش که نیمه ي راه برگشت و سري تکون داد ..
امید – داشت یادم می رفت ..
دست کرد تو جیب کتش و کیف پولش رو بیرون آورد ... از داخلش مقداري پول و یه کارت بیرون آورد و گرفت طرفم ..
امید – حساب جدید برات باز کردم ... ماهانه برات داخلش پول می ریزم .. کم بود بهم بگو ..
متعجب از کارش .. نگاهی به پول ها انداختم و گفتم ..
من – فعلاً پول دارم ...
دستش رو بیشتر به طرفم دراز کرد ..
امید – از این ماه حقوق خودتم قطع می شه ... هر وقت کم داشتی بهم بگو ..
مرد من حواسش به همه جا بود ...
براي چندمین بار زنگ زد ... حوصله م رو سر برده بود ... نیم ساعت یه بار زنگ می زد و می گفت برم اونجا .. یه بار به بهونه
ي حمام کردن .. یه بار به بهونه ي اتو کردن لباسا .. یه بار به بهونه ي خراب نشدن لباساي من ...

@romangram_com