#شکیبا_پارت_234

طرفشون ..
امید با دیدنم لبخندي زد ...
امید – بریم ....
سریع پرسیدم ..
من – چی شد ؟ ...
امید – رضایت گرفتم ...
من – چه جوري ؟ ..
دستم رو گرفت تو دستش و در حالی که با دست دیگه ش به پشت علی فشاري براي راه افتادن می داد من رو همراه خودش
کرد و آروم گفت ..
امید – من رو دست کم گرفتی ؟ ...
سر تکون دادم ..
من – اصلاً ...
به دستم رو فشاري داد ... و سکوت کرد ... فهمیدم نمی خواد حرفی از نحوه ي رضایت گرفتنش بزنه .. منم دیگه سوالی
نپرسیدم ...
و ماشین نگران پرسیدم ...
من – واي امروز ناهار ندارین ... الانم مبینا می رسه خونه ...
لبخند محوي زد و همونجور که جلوش رو نگاه می کرد گفت ...
امید – تا تو بري میز رو بچینی .. من و علی هم غذا می گیریم هم می ریم مبینا رو میاریم ...
نیم نگاهی به علی انداختم که پشت ماشین ساکت نشسته بود و بیرون رو نگاه می کرد ..
فهمیدم می خواد با علی حرف بزنه ... شاید نیاز بود تا واقعاً مردونه با هم حرف بزنن ...
چند روز بعد که خونه ي امید بودم زودتر از معمول برگشت خونه ... زنگ زد و منتظر موند در رو براش باز کنم ...
با لبخند محو روي لبش که از بعد از عقد زیاد به چشم میومد جواب سلام و خسته نباشیدم رو داد ....
هنوز طرف اتاق نرفته براي تعویض لباسش سریع پرسید ....
امید – امروزم ناهار نمی مونی ؟ ...
سري تکون دادم ..
من – نه .. باید برم دنبال علی ....
کمی جدي شد و گفت ..

@romangram_com