#شکیبا_پارت_233
ماشن رو سریع پارك کرد و پیاده شد و خودش رو رسوند به سرگرد .... نیم نگاهی به من انداخت و آروم شروع کرد به حرف
زدن با سرگرد ...
چند لحظه بیشتر طول نکشید حرف زدنشون .. که اومد سمت من ...
آروم سلام کردم که جواب داد .. نگاه نگرانم رو بهش دوختم ..
من – بگو نبرنش امید .. می ترسه ..
آروم تر از قبل گفت ...
امید – باید بره شکیبا .. قانونه .. بیا بریم سوار ماشین شو که همراهشون بریم ..
در تموم طول مسیر امید سعی می کرد کنار به کنار ماشین پلیس باشه ... انگار می خواست به علی که نگاه مظلوم و پر ترسش
تماماً به ماشین ما بود بگه که کنارشیم ...
تو کلانتري پشت سرشون می رفتیم .. دستم تو دستاي امید بود و حواسم پیش علی .... شونه به شونه ي امید راه می رفتم و
نگاهم رو دوخته بود به پشت سر علی ...
داخل اتاق وقتی از علی پرسیدن چرا دعوا کرده جواب داد ..
علی – مسعود به پدر و مادرم فحش داد ...
نیم نگاه شرمنده اي به من انداخت و ادامه داد ..
علی – حرفاي بدي هم راجع بع دختر داییم زد .. منم زدم تو دهنش .. حق نداشت درباره ي دختر داییم حرفی بزنه .. سر
همین دعوامون شد ...
تازه به عمق ماجرا پی بردم ... در حقیقت علی از من دفاع کرده بود .. چی شنیده بود که لازم می دونست دعوا کنه ؟ ...
امید که نارم بود آروم کنار گوشم زمزمه کرد ..
امید – تو برو بیرون شکیبا .. من کارا رو درست می کنم ...
با نگرانی نگاهش کردم ...
من – امشب نگهش می دارن ؟ ...
با آرامش جوابم رو داد ...
امید – نمی ذارم .. بهم اعتماد کن ...
با اطمینان گفتم ...
من – بهت ایمان دارم ...
تو راهروي کلانتري نشسته بودم و منتظر ... زیر لب هر دعایی که بلد بودم زمزمه کردم تا همه چی به خوبی تموم بشه ...
در اتاق که باز شد همه ي وجودم چشم شد ... با دیدن علی و امید که داشتن بیرون میومدن لبخندي زدم .. بلند شدم و رفتم
@romangram_com