#شکیبا_پارت_232

نگاهی به ساعت کردم .. نزدیک به ده دقیقه از وقتم رفته بود .. با دستایی که از شدت گریه می لرزید دوباره شماره گرفتم ...
با بوق سوم جواب داد .. آروم گفت ..
امید – خانوم من که گفتم خودم تماس می گیرم ! ..
یا هق هق گفتم ..
من – حداقل بپرس چرا زنگ زدم ؟ ... اگه کارم مهم نبود که زنگ نمی زدم ...
و بدون اینکه اجازه بدم حرفی بزنه یا دوباره قطع کنه سریع گفتم ...
من - دارن علی رو می برن کلانتري .. من نمی دونم باید چیکار کنم ؟
با نگرانی پرسید ..
امید – چی شده شکیبا ؟ .. کجایی ؟ ..
من – مدرسه ي علی ... ازش شکایت کردن ..
سریع گفت ..
امید – الان میام ...
دیگه نتونستم وزن بدنم رو روي پاهام تحمل کنم ... همونجا کنار دیوار روي دو پا نشستم و سرم رو زیر کیفم پنهون کردم و
از ته دل زار زدم ...
این دیگه چه مصیبتی بود گرفتار شده بودیم ؟ ..
نفهمیدم چقدر گذشت .. که از صداي پا سرم رو بلند کردم ... سرگرد و سرباز علی رو دستبند به دست از اتاق خارج کردن ..
بلند شدم ... دویدم سمتشون ..
من – جناب سرگرد .. صبر کنین .. الان شوهرم میاد ..
سرگرد دلخور نگاهی بهم انداخت ...
محمدي – نمی شه خانوم .. من ده دقیقه هم اضافه تر صبر کردم ...
همون موقع مرادي بلند گفت ..
مرادي – نمی شه که هر چی تو می خواي بشه که .. باید بره کلانتري تا دیگه از این گو . ه .ا نخوره ...
انقدر بی ادب بود که نمی شد باهاش دهن به دهن بشم ... م*س*تأصل همراه اونا که داشتن علی رو می بردن راه افتادم ... و تو
دلم دعا دعا می کردم تا امید برسه ....
داشتم به علی که داشت سوار ماشین می شد نگاه می کردم و مونده بودم ؛ برم سر کوچه ماشین بگیرم و پشت سرشون برم یا
صبر کنم امید برسه ...
همون موقع ماشینی با سرعت پیچید تو کوچه .. با دیدن زانتیاي نقره اي امید دلم قرص شد ...

@romangram_com